تنهایی
سلام
بعد از مدت ها اومدم...الان تو خونه ی خودمم.امروز رفتیم نت پر سرعت خریدیم با دوستم
خیلی بی حوصله ام...انرژیم تموم شده...دوست دارم زودتر برگردم خونه. دلم تبریزو میخواد...
هفته ی بعد میان ترم بافت دارم...ولی از اول ترم 1 صفحه هم از این کتاب نخووندم...واقعا خوشم نمیاد ازش!
با استادش هم مشکل دارم...
تنهایی قشنگه...خیلی! ولی بعضی وقتا که دم غروبی دلت میگیره...ترجیح میدی همه ی خوشیاتو بدی و برگردی خونه!
مشکل تنهایی رو با دوستام حل کردم...هر شب میریم شام...ولی اینم پرم نمی کنه! من یه چیزی کم دارم
تو تبریز که زیست می خوندم خیلی خوش می گذشت بهم...دوستای خوب...روزای خوب! سحر...
ولی اینجا همه غریبن...هیچکی رو را نمیدم به خلوتم....از 80 درصد اطرافیانم بدم میاد...اینجا همه سردن...مثل این وبلاگ من!
زندگیم شده یه مشت آهنگ غمگین و قدیمی که هیچ کس درکشون نمی کنه! ولی خودم چرا...
دلم نازک تر شده...مدام می شکنه!
اینجا من دارم عوض میشم...اغلب دو سه تا موضوع ناراحت کننده دارم که شادیمو بگیره و ...
مرسی از اونایی که فراموشم نمی کنن...
