X
تبلیغات
اینجا هوا سرد است!

اینجا هوا سرد است!

و من دکتر خواهم شد...

تنهایی


سلام

بعد از مدت ها اومدم...الان تو خونه ی خودمم.امروز رفتیم نت پر سرعت خریدیم با دوستم

خیلی بی حوصله ام...انرژیم تموم شده...دوست دارم زودتر برگردم خونه. دلم تبریزو میخواد...

هفته ی بعد میان ترم بافت دارم...ولی از اول ترم 1 صفحه هم از این کتاب نخووندم...واقعا خوشم نمیاد ازش!

با استادش هم مشکل دارم...

تنهایی قشنگه...خیلی! ولی بعضی وقتا که دم غروبی دلت میگیره...ترجیح میدی همه ی خوشیاتو بدی و برگردی خونه!

مشکل تنهایی رو با دوستام حل کردم...هر شب میریم شام...ولی اینم پرم نمی کنه! من یه چیزی کم دارم

تو تبریز که زیست می خوندم خیلی خوش می گذشت بهم...دوستای خوب...روزای خوب! سحر...

ولی اینجا همه غریبن...هیچکی رو را نمیدم به خلوتم....از 80 درصد اطرافیانم بدم میاد...اینجا همه سردن...مثل این وبلاگ من!

زندگیم شده یه مشت آهنگ غمگین و قدیمی که هیچ کس درکشون نمی کنه! ولی خودم چرا...

دلم نازک تر شده...مدام می شکنه!

اینجا من دارم عوض میشم...اغلب دو سه تا موضوع ناراحت کننده دارم که شادیمو بگیره و ...

مرسی از اونایی که فراموشم نمی کنن...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1392/02/17ساعت   توسط فائزه  | 

....

سلام

بعد از مدتهاي طولاني اومدم... اومدم كه بگم به آرزوم رسيدم

داروسازي ارس درست شد واسم...از هفته ي بعد ميرم جلفا

هنوزم باورم نشده...من فقط يه آرزو داشتم...اونم همين بود....رسيدم! حالا يه داروسازم

تا ابد مديون پدرم هستم...تا ابد ! 


+ نوشته شده در  یکشنبه 1391/12/13ساعت   توسط فائزه  | 

:)

جك سال : 

يه روز غضنفر ميره دانشگاه،نماينده ي كلاس ميشه!


+ نوشته شده در  چهارشنبه 1391/09/22ساعت   توسط فائزه  | 

سوال پيش اومده برام

فضولي ارثيه يا اكتسابي؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 1391/09/13ساعت   توسط فائزه  | 

دانش جویی

هَرگآه صِدآےجَدیدے سَلآمـــ میکُــنَد تَپش قَلبـ میگیـــرَم

مَن دیگــَر کِشــش خُــدآحآفظـ ـی نــَدآرَم

مَرآ ببَخش کهـ جوآبـ سَلآمَتــ رآ نمیدَهَم . . .

سلام! الان اینجا من خیلی داره بهم خوش میگذره... تو کتاب خونه ی دانشگاهم...اینترنتم مفت!

خیر سرمون اومدیم درس بخونیم...

خداییش دانشجویی یعنی واقعا دانش بجویی عایا؟؟

ما که یه چیز ای دیگه ای می جوییم اغلب

ولی در کل می خواستم بگم دانش بجویید...خوبه واستون

عاقا ما اینجا حالمون خیلی خوبه ... امروزم تفلد یکیه که خیلی یکیه واسه ما!

الان یه سوال مهمی هست ما یه چند مدتیه جوابشو نیافتیم... چرا...واقعا چرا شانسه ما اینقدر گلاب به روتون عاسه! ؟

رفتیم واسه حذف تک درس یارو میگه از امسال تصویب کردیم دیگه حذف تک درس نداریم

بنده حرفی ندارما...فقط می خواستم خدمت کسی که روز ازل داشت شانس پخش میکرد از همین تریبون سلام عرض کنم راستش

دانشکده هم نداریم

استاد کامپیوترمونم خیلی حرف می زنه

عاخیییییییش...نقام تموم شد  

پاشم برم دانش بجویم (عمه ندارم اما)

خدافس

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1391/08/24ساعت   توسط فائزه  | 

پاییز...

آسمان دلش تنگ ست
بیا دیوانه باشیم
عاشقی کنیم
شعر بگوییم
.

.

.

فقط کمی نگرانم...

بار این همه دلتنگی را چه کسی به دوش خواهد کشید؟

دیگر چیزی نمی خواهم....

آرزویی هم ندارم...

فقط برام بنویس... هنوز هم لبخند می زنی؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1391/08/11ساعت   توسط فائزه  | 

سلام يه نفر به اسم فاطمه نظر خصوصي داده. عزيزم لطفأ بيشتر از خودت بنويس.تا جايي که بتونم کمکت مي کنم.. فقط لطفأ توضيح کامل بده بهم.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1391/07/27ساعت   توسط فائزه  | 

اغوش

اين روزها 

خودم را در اغوش كرفته ام

نه جندان با محبت...

نه جندان با لطافت....

اما...

وفادار تر...وفادار تر...

+ نوشته شده در  شنبه 1391/07/22ساعت   توسط فائزه  | 

محروميت

سلام خدمت تمام دوستان عزيزم٠ 

من تا همين امروز نت نداشتم 

بس نبودنم رو نزارين باي نامردي هام 

همين الان هم كه نت درست شده كامبيوتر ندارم و با  i pad اومدم اينجا كه اينم فقط حروف عربي رو داره :(

متاسفم كه نتونستم جواب هاتون رو بدم!

همين ها رو هم به زور نوشتم واستون

من مي خوام برم داروسازي ارس بخونم٠الان هم زيست جانوري تبريز دارم مي خونم٠بهمن كه نتايج بين الملي اومد انصراف ميدم و ميرم اونجا

دوستان كنكوري هم تا حد امكان لينك ميشن ولي دوست دارم كم كم فضاي وبم غير كنكوري و شخصي تر بشه

از تمام دوستان معذرت مي خوام به مهض درست شدن اوضاع ميام مي نويسم

+ نوشته شده در  سه شنبه 1391/07/18ساعت   توسط فائزه  | 

پادشاه فصل ها پاییز

درگیری های چند روز اخیر حسابی از خاطرم برده بود باز پای پادشاه فصل ها به سرزمینمان رسیده است!

امروز اومدم کتاب خونه! همونجایی که یک سال هر روز با یه کیف پر از کتاب و با یه پلاستیک پر از خوردنی و با یک بغض سنگین پر از خستگی میومدم و تا عصر میموندم و می خوندم و....

چقدر عاشق روزهای کوتاه این فصل عزیز هستم! چقدر ؟!

امروز وقتی داشتم میومدم مامان گفت عصر هوا زود تاریک میشه...زیاد دیر نکن...

وای که چه احساس نابی بود...پاییز برگشته؟؟؟؟

اونقدر نبودم که الان حس بودن عذابم میده....

برگشتنم دست خودم نبود...پای احساس در میان است!

حال دیوانه ای را دارم که عجیب سعی می کند نشان بدهد دیوانه نیست!

دانشگاه تبریز مثل یک پارک جنگلیه! قشنگ و با صفا و پر از درختانی که قرار است....

وای! چه عالی! پادشاه فصل ها پایش به دانشگاه هم خواهد رسید و عاشق خواهند شد تما سر به فلک کشیده ها... با... یک نگاه....

نارنجی خواهیم شد!! همه با هم....

با کفش های سفید و یک عینک دودی...

میکس میشوم با این همه برگ!


پی نوشت : اینجا شبیه خاطراتم می مونه!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1391/07/04ساعت   توسط فائزه  | 

GODS

قدس من اینجاست . . . دو قدم آن طرفتر . . . کنار کودک زیر آوار. . .
قدس امسال من آذربایجان است . . .
قدس امسال من مادران گریان است . . .
...

قدس امسال من پدران داغدار است . . .

امسال نمی خواهم مشت بر دهان کسی بکوبم. . .
من دیگر برای کسی مرگ نمی خواهم . . .
بس است دیگر . . .
تا کی برای مردم جهان مرگ بفرستم؟
من امسال عزادارم. . .
قدس امسال من ایــــــــــــــــران است . . .
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1391/05/26ساعت   توسط فائزه  | 

جشن نفس

یعنی بعضی روزها احساس می کنم فقط یک آرزو دارم! آن هم ایستادن روی یکی از قله های کوه های دور است!

هماجایی که هوا زیادی پـــــــاک است!

همانجایی که می توانم عمیق ترین نفس زندگی ام را بکشم...آنقدر عمیق که تمام شریان های زندگی ام...از ذوق اکسیژناسیون پاره پاره شوند....

و در مقابله با تمام فتوسنتز کننده های جهان...به جای co.... خـــــــــــون پس بدهم!

و در واپسین لحظه ها...به جای چشم های گریان...به چشمان حریص عقاب ها و کرکس ها...که برای عزا داری نه... برای پایکوبی کنارم آمده اند،لبخند بزنم!

آری....بگذار انسانی نباشد! من می خواهم به شکرانه ی آخرین نفس زندگی ام...با مخلوقات خدا جشن

برپا کنم!


پ.ن :سرزمین حقیقی ما قلب کسانی ست که دوستشان می داریم...حتی از دورترین فاصله ها!

روزگارت خوش!

+ نوشته شده در  جمعه 1391/05/06ساعت   توسط فائزه  | 

دردی به نام عشق

تـمام غصه ها از همان جایی آغاز می شوند که،

ترازو بر می داری می افتی به جان دوست داشتنت .

انـدازه مـی گـیـری !
حسـاب و کـتـاب مـی کـنـی !
مقـایـسـه مـی کـنـی !
و خدا نـکـنـد حسـاب و کـتـابـت بـرسـد بـه آنـجـا کـه زیـادتر دوستش داشته ای ،
کـه زیـادتـر گذشـتـه ای ،
که زیـادتـر بـخـشـیـده ای ،
به قـدر یـک ذره ،
یک ثانیه حتی !
درست از همانجاست که توقع آغاز می شود
و توقع آغاز همه ی رنج هایی است که به نام عشق می بریم...!



پ.ن : از این حس و حال کهنه...از این روزهای بی آرزو...از این همیشه های تکراری...عق ام گرفته است! و تنها خوبیش این است که هیچ کس حس نمی کند کجا تمام احساس من می میرد....


پ.ن : بغض می کنم...و دیگر فروغی نیست که برایم از غصه هایش شعر بسازد و در دهانم بریزد...درد از این بزرگتر نمی شود....خودم خوب می دانم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1391/05/04ساعت   توسط فائزه  | 

تابستانی

نوشتنم نمی آید....

نگران حال من نباشید...

مهمانی خدا هم چیزی از غصه هایمان کم نمی کند

+ نوشته شده در  شنبه 1391/04/31ساعت   توسط فائزه  | 

شام مهتاب

تو اون شام مهتاب کنارم نشستی

عجب شاخه گل ها به پایم شکستی


قلم زد نگاهت به نقش آفرینی

که صورتگری را نبود این چنینی

پریزاد عشق ُ مه آسا کشیدی

خدا را به شور تماشا کشیدی


تو دونسته بودی چه خوش باورم من

شکفتی و گفتی از عشق پر پرم من

تا گفتم کی هستی تو گفتی یه بی تاب!

تا گفتم دلت کو تو گفتی که دریاب


قسم خوردی بر ماه  که عاشق ترینی

تو یک جمع عاشق تو صادق ترینی


همون لحظه ابری رخ ماهو آشفت

به خود گفتم ای وااای...مبادا دروغ بود

....

گذشت روزگاری از اون لحظه ی ناب

که معراج دل بود به درگاه مهتاب

در اون درگه عشق چه محتاج نشستم

تو هر شام مهتاب به یادت شکستم


تو از این شکستن خبر داری یا نه؟

هنوز شور عشقو به سر داری یا نه؟


تو دونسته بودی چه خوشش باورم من

شکفتی و گفتی از عشق پر پرم من 

تا گفتم کی هستی گفتی یه بی تاب

تا گفتم دلت کو تو گفتی که دریاب!


قسم خوردی بر ماه که عاشق ترینی

تو یه جمع عاشق تو صادق ترینی

همون لحظه ابری رخ ماهو آشفت

به خود گفتم ای وای مبادا دروغ گفت


هنوزم تو شب هات اگه ماهو داری

من اون ماهو دادم به تو" یادگاری "



پ.ن : مدت ها بود با آخرین بیت این شعر...درگیر بودم...اصن یه سوز خاصی داره!

چند روز پیش فهمیدم این بیت مربوط به آهنگ شام مهتاب داریوش بود!

نمی دونم چرا الان که داشتم گوش می کردم دلم خواست متنشو اینجا بنویسم...

به قول یه نفر " دوستش می داریم "






+ نوشته شده در  سه شنبه 1391/04/20ساعت   توسط فائزه  | 

رقص

غرق میشم تو برکه ی الکل

توی میکــس سن ایچ و اتانول

روی فرش سرنگ می رقصم

با جوونای مرده زیر پل



پ.ن : می دونی من کم کم دارم یاد می گیریم... دل تنگی خیــــــلی چیز قشنگی نیست!


+ نوشته شده در  شنبه 1391/04/17ساعت   توسط فائزه  | 

باور

گاهی وقت ها دلت می خواهد چشمهایت را ببندی و بی آنکه کسی بداند چشم بسته زندگی کنی...تصمیم خودت را می گیری و...

طولی نمی کشد که می فهمی دیگر صحنه ی چشمهایت خالی شده اند...

و خوبیش این است که هیچ کس نمی فهمد تو دیگر نمی توانی "ببینی "

حال روزهای من را نمی پرسند اما....من خوبم!

خوب تر از قبل...خوب تر از بعد...

آنقدر دیدم و ندیده گرفتم که دیگر هــــ ـــــیـــ ــچ نمی بینم...!

کور شده ام !

این روزها معنای بدبختی را خوب تر می فهمم! معنی باور نکردن را...

این ها را برای تو می نویسم...برای تو که تمنای چشمهایت...تمام اشک هایم را می سوزاند!

من برای سنگ کردن این قلب...برای زیبا شدن این تنهایی...زحمت کشیده ام!

من برای باور نکردن هم زحمت کشیده ام...

من عوض شده ام!

من در لجن زار این تضاد...چشم هایم را باز کرده ام...

احساس من پاک است...باور مرا به بازی نگیر!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1391/04/07ساعت   توسط فائزه  | 

تفاوت!

پسر در حال دویدن
زااااارت (صدای زمین خوردن)
رفیق پسر: خاک بر سرت آبرومونو بردی الاغ، پاشو گمشو (شپلخخخخخ "صدای پسگردنی")
یک رهگذر: چیزی مصرف کردی؟
یک خانوم جوان رهگذر: ایییییش دس پا چلفتی
....

.

.

(دختر در حال راه رفتن)

دوفففففففسک (زمین خوردن به دلیل نقص فنی در قسمت پاشنه کفش)
رفیق دختر: آخ خوبی فدات شم الهی بمیرم وااااااااااای
یک رهگذر: دخترم خوبی؟ فشارت افتاده؟
یک پسر جوان رهگذر: ای وای خانوم حالتون خوبه؟من ماشینم همینجا پارکه یه لحظه وایسین با این وضع که دیگه نمیتونین پیاده برین!!!


پی نوشت : گفتم این روزا دیگه صلاح نیست از غم بنویسم...چون می دونم اوضاع روحی همه خراااابه!

نوشتم یکم بخندید...

دوست داشتم از کنکور بنویسم ولی دیدم الان تنها چیزی که مزه نمیده همینه! چون تو خواب هم از دست این کنکور راحت نیستیم...فقط بگم...این دو هفته رو هم بخونید ببینیم چی میشه

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1391/03/24ساعت   توسط فائزه  | 

19 ســـــــــــال

امروز

پنجم خرداد

سال 91

سال کنکور

19 سال تمــــــــام شد

.

.

.

تولـــدم

.

.

.

مـــبارکـــــــــ



ادامه ی مطلب رو هم بخونید




ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1391/03/05ساعت   توسط فائزه  | 

درد

دردهای من

جامه نیستند 

              تا ز تن در آورم

چامه و چکامه نیستند

تا به "رشته ی سخن" در آورم

نعره نیستند

            تا ز "نای جان" بر آورم


دردهای من نگفتنی

دردهای من نهفتنی است


دردهای من

گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست

درد مردم زمانه است

مردمی که چین پوستینشان

مردمی که رنگ روی آستینشان

مردمی که نام هایشان

جلد کهنه ی شناسنامه هایشان

                                     درد می کند


انحنای روح من

شانه های خسته ی غرور من

تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است

کتف گریه های بی بهانه ام

بازوان حس شاعرانه ام

                               زخم خورده است


دردهای پوستی کجا؟

درد دوستی کجا؟


این سماجت عجیب

پافشاری شگفت درد هاست

درد های آشنا

دردهای بومی غریب

دردهای خانگی

دردهای کهنه ی لجوج


اولین قلم

حرف حرف درد را

                        در دلم نوشته است

دست سرنوشت

                 خون درد را

                          با گلم سرشته است

پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش رها کنم؟

درد

رنگ و بوی غنچه ی دل است

پس چگونه من

رنگ و بوی غنچه را از برگهای تو به توی آن جدا کنم؟


دفتر مرا

دست درد می زند ورق

شعر تازه ی مرا

درد گفته است

درد هم شنفته است

پس در این میانه من

از چه حرف می زنم؟


درد ، حرف نیست!

درد، نام دیگر من است

من چگونه خویش را صدا کنم ؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1391/03/03ساعت   توسط فائزه  | 

مبارکت باشد!

مثل یک فریاد بود..."تعهد"...چه زود پر شد جای خالیم! مبارکت باشد رفیق

چه زود یادمان می رود...خاطراتمان!

-----------------------------------------------------

فراموشی سخت است...گاهی به یاد آور مرا هم...کنار خوشبختی هایت

-----------------------------------------------------

-----------------------------------------------------

"تو زنده ای هنوز برایم گمان نکن

در گور خاطرات خوشم خاک می شوی"

+ نوشته شده در  یکشنبه 1391/02/03ساعت   توسط فائزه  | 

اندر احوالات من و سال 91

مثل همیشه با دلتنگی شروع میشه

دلتنگی برای نوشتن...حرفی برای نوشتن نیست...!

این روزا نه میشه حرف زد...نه میشه قصه ساخت!

سال 91 هم اومد...فروردینش هم گذشت...لحظه ی تحویل...من کنار کعبه بودم! با تمام سختی هاش چقدر دلم تنگ شده براش...برای سکوت و آرامشش...برای آروم بودن...

اونجا که بودیم فهمیدم به مسجد الحرام اصطلاحا میگن "حریم امن الهی "...چقدر این جمله قشنگه....

واقعا هم اینطوری بود...حتی گربه ها هم تو امنیت بودن...منی که وقتی گربه می دیدم سکته می کردم حتی دلم نیومد یه پیشته یا چیزی بگم بهش...میومد از کنارمون رد میشد...

واقعا این چیزا با گفتن تموم نمیشن...حس نمیشن...باید باشی و ببینی....

به هر حال...سفر خوبی بود...متفاوت با هرچی که تا حالاش دیده بودم...

این روزها با اینکه اوضاع خوبی نیست و به شدت دچار کم کاری هستم ولی آرومم...حس قشنگی دارم...

بهار امسال خیلی شبیه بهار سال سوم دبیرستانم شده....خیلی!

کلا به این نتیجه رسیدم دنیا داره خوب می چرخه...

در مورد درس ها چیزی برای نوشتن نیست...ولی می خونم... خیلی زیادتر از بهار سال پیش...

خیلی جالبه که دیگه با شنیدن " داروسازی " ذوق زده نمیشم...دارم به شغل های آزاد فکر می کنم...

کلا حرف خیلی زیاده واسه گفتن...

بی خیال مثل همیشه . شب بخیر

+ نوشته شده در  شنبه 1391/01/26ساعت   توسط فائزه  | 

بی شرف


بی آنکه خواسته باشم

گفتی" به شرافتم سوگند تا آخرش می مانم"

قصه را تمام نکرده رفتی

.......

شرافتت پیش من جا ماند!

 ......

زندگی چطور می گذرد بی شرف ؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 1391/01/20ساعت   توسط فائزه  | 

اینجا شاید ابتدای راه است

سلام

خدمت تمام دوستان عزیزم

بچه ها من امروز ساعت 9 میرم...شبیه خواب میمونه...ساعت 5 میریم فرودگاه....

متاسفانه این مدت نستونستم بیام اینجا...نظرات همه رو خوندم

ممنونم از همتون...همتون

برای همگی دعا می کنم و امیدوارم بدی هام رو ببخشید و حلالم کنید...

همیشه می گفتم با یه دل صاف میرم اونجا...ولی نشد...من هنوز دلگیرم از دست بعضی آدمها...

دست خودم نیبس...من نتونستم ببخشم...

برای کنکور همتون دعا می کنم...ایشاا... همه ی کنکوری ها به اندازه ی تلاششون نتیجه می گیرن و همگی به آرزوهامون می رسیم

خیلی دوستتون دارم..خیلی

خدانگهدار

+ نوشته شده در  جمعه 1390/12/19ساعت   توسط فائزه  | 

...

یـــه وقتـــایـــی
خـــودمــو بغـــل میکنــم و میــگم :
غصـــه نخـــور دیــوونــه ... مـــن کــه بــاهـــاتـــم ...!


+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/12/01ساعت   توسط فائزه 

و این یک حقیقت است....

دخترک میخندد....ساده اما زیبا...

عاشق نیست... مست نیست... دیوانه نیست....

دخترک میبیند:

...لحظه ای...

"اشک احساس خودش را در آب"


معشوق است... مهتاب است.... ساده است... لطیف است...

دخترک میپرسد

ساده و بی احساس...."دوس داشتن"زیباست؟؟؟


عاشق نیست... مست نیست ...دیوانه است.....

دخترک میخندد

...خنده ای دیوانه ....


معشوق است...ساده است... مهتاب هنوز هست...

دخترک میگیرد

دستی.... لحظه ای....

تپش یک عشق بود!

...حس زیبایی بود...


عاشق نیست...مست است...دیوانه است...

دخترک می بوسد با طراوت...با لب....

معشوق است... مهتاب است... ساده نیست...

دخترک میگرید ... لحظه ای

...بیقرار هست انگار....


عاشق است.........مست است.............دیوانه است.....................
 ....معشوق نیست............مهتاب نیست............ساده نیست...

و این حکایتی حقیقیست....

به سلامتی تمام... دختران ساده....

به سلامتی لبخند ساده ی همه ی دختران مهتاب که اسیر هر نگاه هرزه ی چشمی نمی شوند....

به سلامتی تو به سلامتی ماه....به سلامتی ما..............

.........به سلامتی احساس پاکمان.........




این شعرم از فروغ فرخزاد:


میتوان بر جای باقی ماند در کنار پرده اما کور اما کر

میتوان فریاد زد....با صدایی سخت کاذب سخت بیگانه
دوست میدارم....

میتوان در بازوان چیره یک مرد....ماده ای زیبا و سالم بود....
با تنی چون سفره ی چرمین...

میتوان در بستر یک مست،یک دیوانه،یک ولگرد،عصمت یک عشق را آلود...

میتوان همچون عروسک های کوکی بود،
با دوچشم شیشه ای دنیای خود را دید....

میتوان در جعبه ای ماهوت،با تنی انباشته از کاه
سالها در لابه لای تور و پولک خفت

میتوان با هر فشار هرزه ی دستی بی سبب فریاد کرد و کفت:

 ............آه من بسیار خوشبختم..............

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/11/26ساعت   توسط فائزه  | 

هپی ولنتاینتون مبارک

به افتخار همه ی اونایی که امروز تنهای تنهان...

به افتخار اونایی که امروز جفتی جفتی دارن خیابونا رو متر می کنن...

و به افتخار اونایی که امروز سرشون خیلی شلوغه...

و در آخر خوشا به حال گروه اول که امروز جز ابنای بشر محسوب نمیشن...

اصلا ناراحت نشین دوستان...یه روزی هم نوبت ما می رسه...

پینوشت : شکلک خنده نداشتم...قش کردم از خنده! من خودم البته با گروه سه خیلی موافقم ولی جز گروه اولم :)))))))))))

به قول شاعر : بگذرد این روزهای تلخ تر زهر...البته آنچنان هم تلخ نیستا...کلی خوشیم با تنهایی هامون :)

مگه نه؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/11/25ساعت   توسط فائزه  | 

یه سر و سامانی به وضع وب دادم

قالب برگشت و این هم آهنگ...

آزمون این هفته نرفتم...

پینوشت : حتما تا آخر آهنگ رو گوش کنید...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/11/23ساعت   توسط فائزه  | 

به یاد خودمان

حکایت رفاقت من با تو ،
حکایت "قهوه" ایست ،
که امروز به یاد تو .....
تلخِ تلخ نوشیدم !
که با هر جرعه ،
... بسیار اندیشیدم... ،
که این طعم را دوست دارم یا نه ؟!
و آنقدر گیر کردم بین دوست داشتن و نداشتن ،
که انتظار تمام شدنش را نداشتم !
و تمام که شد ،
فهمیدم ،
باز هم قهوه می خواهم !
حتی ،
تلخِ تلخ !
شبیه "باز هم " ماندنِ من ،
با توی تلخِ بی معرفتِ بی معرفت ..

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/11/20ساعت   توسط فائزه  | 

رسمش نبود

رسمش نبود شاعر که شدی
چشم هایم را گم کنی
و دو هلال گیسوانم را "تا هرچه بادا باد"
تا بادهای دور...
بادبادکهای نخی ...
رسمش نبود شاعر که شدی
این قدر تنهایم بگذاری ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/11/19ساعت   توسط فائزه  |